آقاي دكتر پدرام برقعي بفرمائيد كه تحصيلاتتان را از كجا شروع كرده ايد و چه شد كه به رشته گوش و حلق و بيني گرايش پيدا كرديد و در اين ميان نقش پدرتان چه بود؟
من در خانواده اي بزرگ شدم كه وقتي صبح بيدار مي شديم، صحبتمان راجع به بيماران و اتفاقات مربوط به آن‌ها بود. زحماتي كه پدر و مادرم در طي اين‌همه سال كشيدند، واقعاً قابل‌تصور نيست. از وقتي پدر شدم، خيلي بيشتر زحمات آن‌ها را درك مي-كنم و مي توانم به اين زحمات ارزش بگذارم. در اين ميان، نقش پدر به‌عنوان الگوي اخلاق و رفتار و تأثير مادر كه تمام زحمات ما به گردن ايشان بود غير قابل وصف است و من تمام زندگي ام را مديون پدر و مادرم هستم. به دليل شرايطي كه در آن بزرگ شدم، هميشه علاقه مند بودم كه رشته پزشكي را ادامه دهم. وقتي مي ديدم كه پدر و مادرم هر دو پزشكان موفقي هستند و چقدر مردم به آن‌ها احترام مي گذارند و جامعه به آن‌ها نيازمند است، علاقه بسيار بي‌حد و وصفي نسبت به علم پزشكي در من ايجاد مي‌شد. اين بود كه پس از گذراندن دوره دبيرستان در دبيرستان البرز ، براي تحصيل رشته پزشكي به هند رفتم و دوره عمومي پزشكي را دريكي از بهترين دانشگاه‌هاي هند گذراندم.
نمي دانم علاقه‌ام به تخصص گوش و گلو و بيني ژنتيكي بود و يا با ديدن فعاليت‌هاي پدرم اين علاقه در من ايجادشده بود. من هميشه از كودكي علاقه مند به كارهاي خيلي ظريف بودم و حتي بازي هاي زمان كودكي ام را طوري انتخاب مي‌كردم كه ظريف و نيازمند حوصله باشد و برايم هم مهم نبود كه انجام آن كار چقدر زمان مي برد. پس از آشنايي با انواع گرايش هاي رشته پزشكي متوجه شدم كه گوش و حلق و بيني، رشته اي است كه مي تواند نياز درون من را جواب گو باشد و فكر نمي كنم در بين رشته هاي پزشكي رشته اي مانند اين رشته نيازمند اين‌همه صبر و حوصله و دقت باشد. ممكن است تصور كنيد رشته چشم‌پزشكي و يا جراحي مغز و اعصاب خيلي ظريف تر از رشته گوش و حلق و بيني است. درحالي‌كه وقتي وارد اين رشته مي شويد، مي بينيد كه چقدر به صبر نياز دارد و ظرافت اين كار بسيار بالا است. مثلاً در حوزه بيماري‌هاي گوش كه من به‌صورت تخصصي در آن كار مي كنم، ممكن است نياز باشد كه چهار تا هشت ساعت زير ميكروسكوپ با عناصري در حد چند دهم ميلي‌متر كار بكنم. در ابعادي كه عناصر بسيار حساسي در آن وجود دارند، بايد صبر و حوصله زيادي به خرج دهيم تا بتوانيم نتيجه خوبي در اين كار بگيريم. درهرصورت با روحيه و شخصيتي كه از پدر به ما القاء شد، خيلي به رشته گوش و حلق و بيني علاقه مند شدم. من تحصيل در اين رشته را از هند شروع كردم و نزديك به پايان دوره بود كه به ايران آمدم. تقريباً دوباره در اينجا دوره رزيدنتي را گذراندم. در امتحان برد هم جزء رتبه هاي برتر بودم و باعلاقه و تلاشي كه در توانم بود، هم در يادگيري و هم در بالين بيماران سعي كردم نكاتي را كه در طي اين سال ها از پدرم براي خدمت‌رساني به مردم آموختم عملي كنم. در علم پزشكي از پدرم آموختم در برابر بيماري كه به من مراجعه مي كند، پيش از درمان بيماري جسمي بايد يك ارتباط روحي با وي برقرار كنم و به حرف هايش گوش بدهم تا بيمار احساس كند كه توجه من به سمت ايشان است. اين موضوع خيلي مي تواند در بهبودي بيمار نقش داشته باشد و يك نكته بسيار كليدي است. اساتيد برتري مثل استاد يلدا هميشه مي گفتند "آن چيزي كه شما را به تشخيص مي رساند، همان شرح‌حالي است كه بيمار مي گويد و او خودش مي گويد كه چه مشكلي دارد." اين موضوع را در طي تمام اين سال ها كه با اساتيد مختلف مخصوصاً پدرم كاركردم، عيناً ديدم كه چقدر به شرح‌حال بيمار اهميت مي دهد و مي گذارد تا بيمار صحبت كند و حرف دلش را بزند. درواقع اگر بيمار صحبت كند، خودش تشخيص بيماري را به شما خواهد گفت و زياد لازم نيست تا شما براي تشخيص تلاش كنيد. فقط بايد به بيمار فرصت صحبت كردن داده شود.

پدر و مادر شما هر دو دانش‌آموخته دانشگاه علوم پزشكي تهران هستند و شما به‌عنوان فرزند آن‌ها حتماً خيلي پيش‌تر از آنكه براي تحصيل به دانشگاه بياييد، با اين فضا آشنايي داشته‌ايد. از سالهاي دور كودكي و احساسي بگوييد كه براي اولين مرتبه، محيط دانشگاه و بيمارستان‌هاي آن را تجربه كرديد.

ما خانوادگي جزئي از دانشگاه علوم پزشكي تهران هستيم و پدر و مادرم تمام مدت تحصيل  خود در اين دانشگاه بودند. خودم دوران تخصص  و برادرم دوره عمومي پزشكي را در اينجا سپري كرديم. خواهرم هم در اين دانشگاه تحصيل كرده است. خاله هايم هم در اينجا تحصيل كرده‌اند. درمجموع 17 نفر از خانواده ما دانش‌آموخته دانشگاه علوم پزشكي تهران هستند و براي من قابل‌تصور هم نبود كه درجايي به جزء اين دانشگاه به فعاليت‌هايم ادامه دهم. در اين ميان، بيمارستان اميراعلم مانند خانه من بود و در آنجا بزرگ شدم. بيمارستان امام خميني (ره) هم همين‌طور بود. زماني كه مادرم دوره رزيدنتي را در اين بيمارستان سپري مي‌كرد، من در حياط آنجا بازي مي كردم! زماني كه كودك بودم، شكل و ظاهر بيمارستان اميراعلم بسيار با الآن متفاوت بود. وقتي فردي40 سال در محيطي باشد، علاقه خاصي به آنجا پيدا مي-كند. من در هيچ خانه اي 40 سال زندگي نكردم و واقعاً آنجا را مانند خانه خودم مي دانم و علاقه اي كه به آنجا دارم قابل وصف نيست.