«هركس معمار بخت خويش است (تكيه كلام دكتر جردن) »

به قلم منوچهر احتشامی

       جا دارد در اين جا مختصري از طرز تاسيس دانشگاه تهران گفته شود تا پس از آن به عملكرد استادان بزرگ و فرهيخته اين دانشگاه سخن به ميان آورد.

       شور اول لايحه تاسيس دانشگاه تهران در روز يكشنبه 23 ارديبهشت ماه 1313 و شور دوم در سه شنبه 8 خرداد 1313 در مجلس شوراي ملي برگزار شد.

       بحث‌هاي در اين جلسه اهميتي خاص دارد كه كمتر مورد توجه تاريخ نويسان قرار گرفته است. از جمله مسايلي كه در اين جلسه از جانب زنده ياد محمد علي فروغي نخست وزير وقت مطرح شد مسئله اعزام دانشجو به اروپا بود.

فروغي در اين مورد گفت: «اگر توجه بفرمائيد نه تنها ما شاگرد و محصل به اروپا مي فرستيم، بلكه در ممالك اروپا هم كه خودشان تقريبا از حيث دانش، تمدن و علوم هم قوه هستند؛ الان هم اين مساله معمول است. از آلمان به فرانسه، از فرانسه به آلمان همين طور شاگرد مي‌فرستند و محصلين مي‌روند و مي‎آيند. امروز علم يك چيزي است كه يك مركز واحد ندارد و حال واقعا باعث پيشرفت تمدن عالم است كه علم يك مركز معيني ندارد، چه در اروپا و چه در امريكا و چه در آسيا هر روزه سعي مي‌كنند كه از معلومات و اكتشافات يكديگر استفاده كنند و تحقيقات كنند و آن اكتشافات را به یکديگر ارائه دهند و همه وهمه از همديگر اقتباس و استفاده كنند. راست است كه جرايد و مجلات هم هست و نوشته مي‌شود ولي ملاقات ها و ديدن دارالعلوم ها و دانشكده‌ها براي مملكت ما مفيد است.»

       در روز دوشنبه 15 بهمن 1313 نخستين ساختمان آن سالن تشرع دانشكده طب رسما با حضور شاه وقت گشايش يافت و دانشگاه تهران داراي شعب زير شد كه هر يك از آنها به دانشكده موسوم گرديدند:

1.      علوم معقول و منقول

2.      علوم طبيعي و رياضي

3.      ادبيات و فلسفه و علوم تربيتي

4.      طب و شعب فروع آن

5.      حقوق و علوم سياسي و اقتصادي

6.      فني - دانشسراي عالي و مدارس صنايع مستظرفه

 شاه وقت در نطق افتتاحيه خود در پانزدهم بهمن گفت: «دانشگاه گاهواره دانش و معرفت است. دانشگاه بزرگترين مركز فرهنگ و فضيلت است، دانشگاه سرچشمه سعادت و عظمت مملكت است.»

       دانشكده فني در مهر 1313 در محل دبيرستان دارالفنون تاسيس شد و در سال تحصيلي 20-1319 به ساختمان اصلي خود منتقل گرديد. اين دانشكده در ادامه اهداف آموزش «دارالفنون» و«مدرسه صنعتي» بنيان گذاشته شد و داراي رشته هاي پنج گانه زير گرديد:

1-    مهندسي طرق و ساختمان

2-    مهندسي معدن و تصفيه فلزات

3-    مهندسي مكانيك

4-    مهندسي شيمي صنعتي

5-    مهندسي برق

دوره آن چهار سال و سال‌هاي اول و دوم بين تمام رشته‌ها مشترك بود.

       مدرسين اوليه دانشكده فني عموما از فارغ التحصيلاني بودند كه در سالهاي 1310 و بعد به خارج اعزام شده بودند. با توجه به دانش، فن و شيخوخيتي كه ميرزا غلامحسين رهنما داشت، پس از دكتر حسابي كه اولين رئيس دانشكده فني بود او به رياست دانشكده فني برگزيده شد.

       از جمله دانشجوياني كه در اين سال براي ادامه تحصيلات به اروپا رفتند، مرحوم محمد علي مجتهدي بود.

       او در تاريخ 1287 در لاهيجان تولد يافته و در سال 1310 جزو گروه محصلان اعزامي، به فرانسه رفت و در سال 1317 با درجه دكترا در رشته علوم رياضي به تهران مراجعت نمود.

       زنده ياد استاد فرزانه كار خود را در دانشكده فني به عنوان استاد درس مكانيك و آناليز شروع نمود و در سال دوم به كليه رشته ها آناليز تدريس مي‌نمود.

       از استاداني بود كه به درد دل دانشجويان مي‌رسيد و اگر دانشجو شاگرد مدرسه البرز بود، چون آشنايي بيشتر داشت، به اين درد دلها توجه خاص می‎نمود. روزي سر كلاس استاد زنده ياد گنجي كه به دانشجويان مكانيك درس مي‎داد، دانشجويي كه قبلا محصل مدرسه البرز بود (كياني) و نقاش خوبي هم بود شكل بابا شمل (در حدود سالهاي 22 تا حدود 25 آقاي مهندس گنجي مدير مسئول آن روزنامه بود) را بر تخته سياه كشيد. همه دانشجويان فكر مي‌كردند به قول فرنگيها فن است و آقاي مهندس گنجي را به ياد گذشته خواهد انداخت. ولي درست برعكس شد. وقتي مهندس گنجي به كلاس آمد و چشمش به شكل بابا شمل بر روي تخته سياه افتاد، فرياد برآورد اين شكل را چه كسي كشيده، هيچكس صدايش در نيامد. مهندس گنجي با عصبانيت گفت: اگرنگوئيد همه نمره ها را زيرده مي‎دهم و نفس مي برم. آن زمان استادان خداي روي زمين بودند و هركاري از دستشان ساخته بود. آن هم استادي كه وزير صنايع و معدن هم بود.كياني كه وضع را اين‌چنين ديد، لرزان و گردن كج بلند شد و گفت با عرض معذرت بنده بودم. استاد گفت از كلاس برو بيرون و سال ديگر برگرد. بيچاره كياني لنگان و لرزان كلاس را ترك كرد، جاي هيچ سخني با آن عصبانيت مهندس گنجي نبود.كلاس كه تعطيل شد، عده‎اي خواستيم ريش سفيدي كنيم، ديديم امكان پذير نيست. گفتيم بگذاريم يك هفته بگذرد خود كياني برود و معذرت خواهي كند. اصلا به سلام كياني، استاد جواب نداد چه برسد كه به سخنانش گوش دهد. مساله در بين دانشجويان رشته هاي ديگر مطرح شد. نگارنده گفت، كار دكتر مجتهدي است. چند نفر از شاگردان قديمي البرز به خدمت دكتر مجتهدي رفتيم و من چون سابقه بيشتري داشتم با جملاتي شيرين مراتب را خدمتشان عرض كردم و همه بچه هاي البرز نيز خواستند كه آقاي دكتر مجتهدي اين مشكل را حل كنند. بعد از يك هفته آقاي دكتر مجتهدي فرمودند كياني خودش برود از آقاي گنجي معذرت بخواهد و كياني كه نزديك به سه و چهار جلسه در كلاس حاضر نمي‌شد و دم در كلاس خبردار مي‌ايستاد، به خدمت مهندس گنجي رسيد. مهندس گنجي گفته بود پسر جان دوستان من، در خارج از دانشكده مرا بابا صدا مي‌كنند اما در دانشكده و كلاس، مهندس گنجي هستم. اگر غير از اين باشد شما هم درس نمي‌خوانيد.

       غرض از ذكر اين داستان شخصيت دكتر مجتهدي در دانشكده فني بود كه همه استادان به واقع احترام او را داشتند و همواره حامي دانشجويان بود. خدايش بيامرزد كه تمام عمرش وقف خدمت به فرهنگ ايرن زمين بود. در پي بد نيست داستان تاسيس كالج البرز و خاطره‌اي از مرحوم زنده ياد دكتر مجتهدي نيز آورده شود:

       پايه نخستين دبيرستان البرز را هيات آمريكائي به سرپرستي آقاي باست (Bassette ) كه به سال 1871 ميلادي مطابق با 1250 شمسي به تهران آمده بودند با احداث دبستاني در نزديكي دروازه قزوين در 1252 شمسي بنيان گذاشتند. در سال 1303 ساختمان جديد دبيرستان در خيابان يوسف آباد ساخته شد. و مدرسه از محل سابق در خيابان قوام السلطنه (30 تير)، به آن محل منتقل گرديد. درسال 1319 به دستور رضا شاه كالج تهران از آمريكائيها خريداري شد و مديريت مدرسه را ايرانيان به عهده گرفتند.

و اما خريد زمين دبيرستان البرز نيز داستاني دارد شنيدني:

       كليه زمينهاي محل دبيرستان البرز و قسمتهاي مجاورآن متعلق به مرحوم مستوفي الممالك بود.آقاي باست‌و دكتر جردن و ساير موسسان دبيرستان البرز با بررسيهايي كه به عمل آوردند،‌ محل فعلي را مناسب

براي ساختن كالج البرز وشبانه روزي وغيره تشخيص دادند. با مباشر مستوفي الممالك مذاكره شد و قرار شد تا زمين از قرار متري 5/1 ريال خريداري شود. هيات آمريكائي مبلغ لازم را تهيه كردند، چون قرار بود.                                                                                 

وجه مورد پرداخت به صورت سكه باشد ومستوفي الممالك براي شكار به جاجرود و حوالي دماوند رفته بودند؛ تعدادي قاطر و تفنگ چي استخدام مي‌شود تا صندوق محتوي سكه‌ها را به نزد مستوفي الممالك ببرند. مستوفي الممالك در محل شكار، خيمه و خرگاه زده و مقدمات شكار را فراهم ساخته بود،كه هيات آمريكائي با بار و بنديل و صندوق سكه ها از راه مي‌رسند، مباشر مراتب را به عرض مي‎رساند. مستوفي الممالك هيات آمريكائي را به حضور مي پذيرد و داستان خريد زمين و مورد مصرف آن را از آمريكائيان سئوال مي‌كند.

       آمريكائيان نوجواني را با خود به عنوان مترجم برده بودند كه سخنان طرفين را ترجمه كند. زماني كه كليه مراحل معامله به انجام مي رسد، مستوفي الممالك از آن جوان مي پرسد: پسر جان! تو انگليسي را به اين خوبي كجا ياد گرفته اي و برنامه آينده‎ات چيست؟ آن جوان مي‎گويد: به وسيله خودآموز و كمك همين معلمان آمريكائي؛ و آرزو دارم كه بتوانم به انگلستان بروم و تحصيلاتم را ادامه دهم، متاسفانه وضع مالي من اجازه نمي دهد.

       مستوفي الممالك مي‌گويد صندوق سكه را بياورند و به اين جوان مي‌گويد دقيقا سكه ها را شمارش كن. پس از آنكه شمارش به پايان مي رسد، مي‌گويد آن را به چهار قسمت تقسيم كن كه اين اقدامات در مقابل چشمان حيرت زده آمريكائيان انجام مي‎‌شود. بعد مستوفي الممالك دستي به سبيل پرپشت سفيدش مي‌كشد و مي گويد: يك چهارم اين سكه ها مال تو جوان، تا بروي و تحصيلات خود را در انگلستان تمام كني و تعدادي از سكه ها را به حاضران و آورندگان سكه و تفنگ چي‌ها مي‌دهد و مابقي را به آمريكائيها پس مي‌دهد و مي گويد: اينهم سهم من براي ساختن كالج البرز و خدمت به فرهنگ ايران زمين.

       آن جوان تحصيلات خود را در انگلستان تمام مي‌كند و يكي از وكلاي نام آور و مبرز دادگستري مي‌شود. در دهه 30 اراضي زيادي از تهران جزء بند «ز» قرار گرفت و دولت براي مالكان آن مشكلات اساسي فراهم آورد. دكتر مستوفي الممالكي پسر كوچك مستوفي الممالك به نگارنده گفت من ديدم تمام اراضي ونك كه متعلق به ورثه مستوفي الممالك مي‌شد در خطر افتاده است و نگران وضع به وجود آمده بودم. روزي از دفتر آقاي ارسلان خلعتبري كه هم وكيل بسيار مبرز و هم وكيل مجلس شوراي ملي بود، اطلاع دادند كه جناب خلعتبري علاقمند به ملاقات من مي‌باشد. در ابتدا تعجب كردم كه چطور بدون هيچ گونه آشنايي قبلي اين درخواست انجام شده است. زماني كه به دفتر ايشان رفتم با روي باز از من استقبال نمودند و گفت: شنيده‌ام زمينهاي مرحوم مستوفي الممالك جزء بند «ز» شده است، شما چه كرده ايد؟ عرض كردم همه ورثه هراسانند و نمي‌دانيم به كدام وكيل مراجعه كنيم تا بتواند اين مشكل بزرگ را حل كند. آقاي خلعتبري گفت: من اين وكالت را قبول مي‌كنم.

     دكتر مستوفي الممالكي اضافه كرد من از خوشحالي كم مانده بود به دستان ارسلان خلعتبري بوسه بزنم، گفتم: اين نهايت افتخار ما است كه جنابعالي با اين گرفتاريها اين وكالت را قبول مي‌كنيد و بر همه فاميل مستوفي الممالك منت مي‌گذاريد و اضافه كردم با عرض معذرت مي‌توانم استدعا كنم حق الزحمه اين وكالت چه ميزان مي‌شود تا تقديم نمايم.

       ارسلان خلعتبري با لبخندي گفت: من قبلا اين حق الوكاله را از پدرتان دريافت داشته‌ام، و زماني كه ديد من از تعجب دارم شاخ در مي آورم، داستان آمريكائيها و مترجم شدن خود را برايم تعريف كرد و ما با وكالت ايشان توانستيم در محاكمه پيروز شويم.

اما همين اسناد مالكيت زمينهاي البرز براي زنده ياد دكتر مجتهدي نيز مشكل به وجود آورد.

       زماني كه نگارنده به عنوان معاون فني شهرداري تهران انجام وظيفه مي‌نمودم. منشي گفت يك نفر تلفن مي زند و مي‌گويد مجتهدي از دبيرستان البرز است. گفتم: لهجه رشتي دارد؟گفت: آري. فوري تلفن را برداشتم دكتر مجتهدي بود.گفت تو همان احتشامي شبانه روزي هستي؟ گفتم: بله قربان امر بفرمائيد. فرمودند، ماموران شهرداري دارند خانه ترا خراب مي‌كنند.‌ عرض كردم چشم خدمت رسيدم. به عجله خود را به دبيرستان البرز رسانيدم. ديدم دكتر مجتهدي عصباني است و دارد نزديك شبانه روزي قدم مي زند و تعدادي كاركنان شهرداري بابيل و كلنگ آنجا ايستاده‌اند. بعد از تعارف، عرض كردم مشكل چيست؟ فرمودند ما داريم قسمتي به شبانه روزي اضافه مي‌كنيم و اين آقايان سند مالكيت زمينهاي البرز را مي خواهند. از مسئول شهرداري سئوال كردم مساله چيست؟ گفتند: هر نوع ساختماني كه بايد انجام گيرد بايد فتوكپي سند در پرونده شهرداري ضبط شود. ماموران شهرداري درست مي‎گفتند. اما دكتر مجتهدي كه مي خواست خدمتي انجام دهد؛ كجا امكان پيدا كردن آن اسناد بود، كه در وزارت فرهنگ در بايگاني بود. اين بود كه نگارنده در پرونده شهرداري نوشتم اين كار به مسئوليت من مي‌باشد، انجام پذيرد.كاركنان شهرداري محل را ترك كردند. چون نزديك ظهر بود دكتر مجتهدي گفت: بيا و ناهار را به ياد گذشته با دانش آموزان صرف كن و در سر ميز ناهار خوري دكتر مجتهدي به دانش آموزان گفت: كاري كنيد در آينده كه شبانه روزي را مانند خانه خود بدانيد و نگذاريد خراب شود و مرا به دانش آموزان معرفي نمود. خدايش بيامرزد كه به راستي مدرسه البرز را خانه خود مي‎دانست و شب و روزش وقف خدمت به فرهنگ ايران زمين بود.